شعر
باز رسید آن بت زیبا ی من
خرمی این دم و فردای من
درنظرش روشنی چشم من
در رخ او باغ و تماشای من
عاقبه الامر به گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیها ی من
بردرمن کیست که در می زند؟
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من، درد من
ور نکند او یاد من ، وای من
دور مکن سایه ی خود از سرم
با مکن سلسله از پای من
آن من است او و به هرجا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
گوید دریا که:«ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من»
قطره به دریا چو رود در شوی
قطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگردر ازل
کزازل آمد غم و سودای من
مولوی
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت
1:21 |
